وداع با آقای شهید ایران

عشقستان: در خبرها خواندم که فیلم اقتباسی «حرمان هور» دی ماه کلید می خورد و نگارش فیلمنامه ای اقتباسی بر اساس کتاب «حرمان هور»، توسط بهرام توکلی آغاز شده و آذر ماه امسال به پایان می رسد و پروژه ساخت این فیلم هم از دی 1390 کلید خواهد خورد.

«حرمان هور» نسخه برابر اصل است
زمان مطالعه: ۱ دقیقه


با خواندن این خبر دوباره نیرویی مرا کشاند به سمت کتاب «حرمان هور» که در میان انبوه کتابهای دفاع مقدس در کتابخانه پنهان شده بود. کتاب را دوباره دستم گرفتم و خواندم. حیفم آمد در آستانه دفاع مقدس، خوانندگان صفحه عشقستان از آن بی بهره باشند.
کتاب «حرمان هور» شامل دست نوشته ها و خاطرات شهید احمدرضا احدی در دوران دفاع مقدس به اهتمام علیرضا کمری برای اولین بار در سال 1367 منتشر شده و تاکنون، 12 نوبت توسط انتشارات سوره مهر چاپ شده است.
علیرضا کمری درباره اثر خود می گوید: «حرمان هور اثری است که زمان کهنه اش نمی کند و حیات و تپندگی اش را نمی گیرد. نمی دانم و شاید می دانم که چرا «حرمان هور» مرا به یاد مثنوی مولانا جلال الدین می اندازد. «حرمان هور» نسخه برابر اصل است. خیلی وقتها در برابر روح بزرگ این کتاب احساس خردی و کوچکی کرده ام. حرمان هور را نمی توان کتابی از جمله کتابهای جنگ و دفاع مقدس شمرده و خواند. آن او، همان تک درختی است که در ازدحام تن ها ، تنهاست، دانه برفی که... مجنونی که... شهید احمدرضا احدی توانسته است ترجمان حال مشهودات خود باشد، او سر سکوت و شکوه کوه و دشت و آسمان و ستاره را درک کرده است. او سلیمان وار با چیزهایی که هست و ما نمی بینیم گفتگو و همنشینی داشته است. حرمان هور کتابی نیست که با خواندنش تمام شود، پایان او خود آغازی دیگر است.»

از دستنوشته های شهید
تا بی نهایت
گاهی شاگرد با استعدادی را می بینی که مفاهیم درسی اش را به بازی گرفته است:
«... از انبوه xها و yها و دعوای صدها تانژانت و کتانژانت برای رفتن به آن سوی تساوی تا آرامش آن همه قایق، از دبستان تا دانشگاه، و از دانشگاه تا به... یادگار خاطره های تو در آبهای گرم کارون، اروند، در زیر نخلهای بلند «ابوشانک» و بر زمین گرم «شلمچه» هنوز باقی است. آن دم های آخر، هرچه لحظه های عمرت کمتر می شد و هرچه زمان آن به صفر نزدیک می گردید، روح تو به بی نهایت ابدیت میل می کرد.
y=lim -1/x , xف0
اما هنوز، همان پویندگان راستین راهت، شعرهای نغز و طنین گرم آوازهایت را در زیر بارانِ هزاران اخگر ترجیح وار ترنم می کنند که: «خدایا، امام را قائم دار!» همین.»
(به بهانه شهادت شهید بسیجی محمد عاشوری دانشجوی مهندسی پتروشیمی دانشگاه امیرکبیر تهران، دفتر چهارم)
***
نا معادله
«آیا می توانید این مسأله را حل کنید؟ گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله صدمتری شلیک می شود و در مبدأ به حلقومی اصابت نموده و آن را سوراخ کرده گذر می کند. معلوم نمایید سر کجا افتاده است؟ کدام زن صیحه می کشد؟ کدام پیراهن سیاه می شود؟ کدام خواهر بی برادر می شود؟ آسمان کدام شهر سرخ می شود؟...» (دفتر چهارم)
باورش سخت است که یک دانش آموز دبیرستانی اینها را نوشته باشد؛ اما نوشته است! البته حرمان هور شامل نوشته های دوران دانش آموزی و دوران دانشجویی نویسنده اش با هم است. نویسنده خوش ذوقی که یادداشتهایش را در سه دفتر با نقاشیهای زیبایش پاکنویس کرده و حرمان هور مجموعه همین سه دفتر است بعلاوه دفتر چهارمی که از نوشته های پراکنده شهید احدی جمع شده است.
هر گوشه این کتاب با متنی متفاوت سر و کار داری. یک جا خاطرات صادقانه یک رزمنده را می خوانی:
«... کردستان با خیلی جاهای دیگر فرق دارد. از یک سو باید مواظب باشی که عراقی ها از جلو حمله نکنند و از سوی دیگر از پشت سر، اشرار خودفروخته... صدای پایی از پشت، توجهت را جلب کرد. وقتی جلوتر آمد او را شناختی. او معاون مسؤول محور، برادر رضایی بود. نزدیک سنگر آمد و به انتهای دره چشم دوخت و گفت:«خبری نیست!» آن گاه گفتی که موقعیت مشکوک است؛ اگر چه تا الآن خبری نشده است. او گفت: «باید خیلی مواظب باشید! چون شاید امشب خبری باشد!» با حرف او دلهره ات وسعت گرفت و گفتی «اللهم سکن قلبی». آن گاه قلبت ساکن شد... .» (با رضایی، دفتر اول، اردیبهشت 62)
***
جای دیگر خودت را وسط یک داستان نمادین می یابی:
«... برف بیچاره که سردی و گرمی دنیا را نچشیده بود از دهن دره های باد می ترسید، می لرزید؛ ولی با گوشه چشمانش به باد می نگریست. فکر می کرد که تا چند لحظه دیگر باید کجا باشد! آیا به زمین صافی خواهد آمد؟ آیا بعد از مدتی به آبهای جوی خیابان می رود؟... آیا به بام پیرزنی می افتد که توان پاروکردن را هم ندارد؟ ضربه های باد دانه برف را از این خیالهای مبهم بیرون برد. دانه برف خسته تر از همیشه به بالش خشن باد تکیه داده و همین طور به خواب رفت. لحظه ای بعد، صدای کولاک باد در کوهستان خفه شد...» (دانه برف، دفتر دوم، تیر 64)
***
دار!» همین.»
و گاه مناجاتهای سوزان یک عارف را می خوانی:
«... دیگر نمی خواهم زنده بمانم. من محتاج نیست شدنم. من محتاج توام. خدایا! بگو ببارد باران؛ که کویر شوره زار قلبم سالهاست سترون مانده است. من دیگر طاقت دوری از باران را ندارم... خدایا! دوست دارم سوختن را؛ فنا شدن، از همه جا جاری شدن، به سوی کمال انقطاع روان شدن...» (پایان دفتر چهارم)
***
و بگذار آخرین سخن، از زبان خودش باشد:
وصیت نامه احمدرضا احدی
بسم ا... الرحمن الرحیم
فقط: «نگذارید حرف امام به زمین بماند. همین»

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha